ديوانه از قفس پريد

ديوانه اي در كنار استخر ايستاده بود و مرتباً مي گفت: سه…سه…سه…
يكي آمد پيش او و تا آمد بپرسد اين شمردنها براي چيست، ديوانه او را هل داد و به آب انداخت ادامه داد: چهار…چهار…چهار…

/ 0 نظر / 2 بازدید